اینجانب شادی خانوم گل گلاب 21 ساله ، دانشجو، اهل تهرانم. توی این دنیای مجازی دوستانی دارم که خیلی برام مهم هستند و براشون احترام قائلم. اگر هستم و ادامه میدم و دوباره دارم نفس میکشم اول به کمک خدا بعدم به کمک اونها بوده!! کامنت های تعریفی تبلیغی و... (خودتون بهتر میدونید منظورم چیه!!)تایید نمیکنم یا پاک میکنم. گفتم بهتون بگم تا ناراحت نشید!! ضمن اینکه اقایون لطف کنند با الفاظ دوست داشتنی و صمیمی و .. نظر نذارید وگرنه حذف میشه!! سوالی هم بود در خدمتم اگر خصوصی نباشه حتما جواب میدم!! امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم!! راستی من همون انار بانوی سابق هستم!!
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
گل همیشه عاشق دختر ماه بهمن چی به سرم اوردی؟ ببین چه کردی با من؟؟ من اهل عشق نبودم!! دل به کسی نبستم!! چه کردی با دل من؟ که حالا عاشق هستم!! تو از کدوم حوالی به سمت من پریدی؟؟ من که کسی نبودم آخه تو من چی دیدی؟؟ عشق بدون اما ، عشق بدون تردید سایبونه چشاته ،دستای گرم خورشید تو که پرنده بودی تو اسمون آبی بگو چی شد که میخوای رو دست من بخوابی؟؟ من باورم نمیشه دختر ماه بهمن یه اشیونه از عشق بخوای بسازی با من من باورم نمیشه اندازه تو باشم یه معجزه اس اگر من تو چشم تو صدا شم!!
توی سرم افکار عجیبی دست و پا میزنه مدت هاست یه خواب اروم و راحت نداشتم!! یه خواب بدون استرس!! نگرانم!! نگران روح مشوشم!!نگران دلواپسی های بی خود و بی جهتم !! نگران افکار نامربوطی که توی سرم دوران میکنه!! نگران خودمم که دارم نابود میشم!!این حرفی که توی گلومه این بغضی که داره خفه ام میکنه همین روزاس که بترکه!! با ترکیدن اون خیلی ها نابود میشن!!من مث همیشه در قالب پوسته ظاهری بی تفاوتی همیشگی میخندم ٬شادی میکنم٬ به مهمانی میروم مثل همیشه و هر ثانیه!! اما در تعجبم این همه آدمی که کنار منند یعنی درک نکردند این من نیستم!! یعنی فهمیدن خواسته های من اینقدر سنگینه که پدرم٬مادرم٬حمید٬ دوستام هیچ کدوم قادر به درکش نیستند!!عشقم ترجیح میده روزاش رو با کسی دیگه بدون حتی لحظه ای فکر به آدمی که قسم خورد تا اخر عمرش تنهاش نمیذاره بگذرونه!! بدون لحظه ای فکر به دختری که همه سرمایه و زندگی و امیدش رو به اون بسته بود!! حتی لحظه ای به تمام اون قول هایی که داد و زیر پا لهش کرد فکر نمیکنه!! درد اینکه این حمید بود که من رو نخواست زجر عظیمی که ته قلبم رو آتیش میزنه!! پدر مادری که بهترینند اما چرا هیچ کدوم حرف اون یکی رو نمیفهمیم!! دوستانی که همه نگران منند اما هیچ حرفی برای بازگویی دردم نیست!!خدایا خسته شدم!! از این همه تنفری که دورمه!! حتی تنفر از حمید!! که حتی نمیخواد به عنوان یه دوست باهاش درد و دل کنم!! یعنی این همون آدمه که من تب میکردم اون میمرد!!؟؟
نه!!
این قرارمون نبود!!
تو بی خبر بری!!
من خسته شم که تو بی همسفر بری!!
+ :
نوشته شده توسط شادی : جمعه چهاردهم دی 1386 : ساعت 23:21 :